ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
114
قصص الانبياء ( فارسى )
و زينت بياوردند ، و خلق عالم بنظارهء او ايستاده بودند هركه او را بديدى چشمش خيره شدى . بسيار خلق بر وى فتنه شدند . چون پيش ملك درآمد ، او را بديد و بنشاند و گفت كه گويد كه آدميست ! اين پريست يا فرشته كه نور روى او آفتاب را غلبه كند . پس بفرمود تا او را بر تخت بنشاندند . و در قصه آمده است كه ملك مصر بچهل زبان سخن گفتى . يوسف او را ثنا كرد به زبان عبرى ، و بر وى دعا كرد . ملك گفت اين زبانها دانستم اين چه زبانست كه مرا ثنا كردى ؟ يوسف گفت اين زبان پدران منست كه پيغامبران بودند . پس ملك گفت امروز كس بر من از تو دوستر و عزيزتر نيست . قوله تعالى : فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ . « 1 » گفت اكنون وزيرى من بپذير . گفت نخواهم . گفت چرا . گفت زيرا آخرت خويش بدنياى ديگر كس ندهم و نفروشم . گفت حاجب من باش . گفت نخواهم . گفت چرا . گفت زيرا بخشم كسى ديگر خلق را نيازارم . گفت عزيزى و سپاه سالارى به تو دهم . گفت نخواهم . گفت چرا ؟ گفت زيرا عزيز را بر من حقهاى بسيارست براى حرمت او نكنم . ملك گفت پس چه خواهى ؟ گفت اگر چاره نيست مرا انباردارى ناحيت بده به كشتها و كشاورزيها تا من در آن جهد نيك بجاى آرم و ميان رعيت تو عدل كنم . و خراج آن زمانه نيمهء سلطانرا بودى و نيمه رعيت را ، برعيت ظلمهاى بسيار رفتى . ملك ] b 94 [ گفت دادم . پس يوسف را خلعت فرمود و همه قوم او را بپسنديدند ، و بخانهء نيكوش فرود آوردند ، و خادمان بسيار گرد آمدند . پس يوسف داد بگسترد ، و با رعيت نيكوى كردن گرفت . چنان كه خلق بشكر آمدند از وى پيش ملك ، و آزادى كردند . و ملك را بوى رغبت زيادت
--> ( 1 ) - يوسف 54